۳ – شیرینی خوردن یا نخوردن – مسئله این است

 

سال‌ها پیش کتابی خواندم به نام کوری اثر ژوره ساراماگو. این کتاب جایزه نوبل را گرفته و آنقدر داستان گیرایی دارد که فکر می‌کنم آن را ظرف دو سه روز خواندم. داستانش از این قرار است که روزی در سر یک چهار راه پشت چراغ قرمز یک نفر که پشت فرمان نشسته از ماشینش پیاده شده و داد می‌زند که من کور شدم. اورا می‌گیرند و می‌برند نزد طبیب و کم‌کم این کوری مثل یک مرض مسری پیر و جوان و خرد و کلان از زن و مرد همه را مبتلا می‌کند و کار به جایی می‌رسد که تمام شهر و کشور به این مرض دچار شده و مملکت از دست صاحبانش بیرون شده و خلاصه قیامتی بر پا می‌شود. 

اول:

منظورم از گفتن این داستان اشاره به مرضی است که همه ما را طوری گرفتار کرده که خودمان هم نمی‌دانیم که به آن مبتلا شده‌ایم. اما مرض کار خود را کرده، شهر و کشور را به هم ریخته و ما هم خیلی مسالمت آمیز و بدون اینکه اصلا کسی خبردار باشد مانند انسان‌های متمدن در کنار هم زندگی می‌کنیم و انگار که نه انگار.

جالب اینجاست که این مرض وکیل و وزیر و دکتر و مهندس و آقا و نوکر و عمله و بنّا نشناخته با هیچ کس رودربایستی نکرده و اگر شده به قدر سر سوزن نیش خود را در مغز همه فرو کرده است.

مدیر فلان شرکت و رئیس فلان اداره و فلان کارخانه‌دار از صبح خروس خوان تا وقتی خدا شب کند در محل کار به رتق و فتق امور پرداخته گاهی مجال برای خوردن یک چای ناقابل هم ندارند. از این جلسه به آن جلسه و از این سمینار به آن همایش دائم در حرکت‌اند و لحظه‌ای از اصلاح امور غافل نمی‌شوند. همه‌شان هم در کار و حرفه خود زبان‌زد خاص و عام بوده، به عنوان افراد شاخص هر ساله از آن‌ها چه تقدیرها و تشکرها که نمی‌شود.

اما با این همه همیشه کُمیْت امورشان لنگ می‌زند و اگر بپرسی از این اوضاع خود راضی هستند به اتفاق بر این قول استوارند که به امور جاری نرسیده و اگر شبانه روز به جای بیست و چهار ساعت قدری بیشتر و مثلاً سی و شش ساعت بود شاید می‌توانستند با انجام به موقع کارهایشان به جایگاه بالاتر و بهتری رسیده و رفاه بیشتری برای خود و اهل و عیالشان فراهم کنند و از این زندگیِ چند روزه، بهره‌ای ببرند.

اما هیچ‌کدام و یا لااقل بیشترشان خبر ندارند که به کدام مرض گرفتار شده‌اند که هر چه می‌دوند و هر کار می‌کنند باز مثل آدمی که در صحرا از فرط تشنگی دائم سراب می‌بیند، به آن سر منزل مقصود نرسیده و این فکر همیشه وجودشان را می‌خورد که چرا به آن مقصد که باید نمی‌رسند

این مرض از آن دسته امراض نیست که با گرافی و سی‌تی اسکن و انواع و اقسام آزمایشات قابل تشخیص باشد و بتوان با قرص و آمپول و شربت درمانش کرد. حتی پیش آمده که حاذق‌ترین اطباء روان‌شناس نیز در تشخیص آن دچار اشتباه شده و به خطا می‌روند. تنها خودِ فرد می‌تواند به وجود این مرض در خودش پی برده، به دنبال درمان برود و با رعایت دستورالعمل‌ها و انواع درمان‌های مشقت بار و طاقت فرسای روحی و روانی خود را درمان کرده به جایی برسد که این بیماری را در وجودش زایل کرده از بین ببرد.

دوم:

در بلاد کفر تحقیقی را انجام داده‌اند بدین صورت که تعدادی بچه را به تنهایی در اتاقی وارد کرده و یک شیرینی به آن‌ها داده، شرط می‌کنند اگر صبر کنند و آن شیرینی را تا یک مدت معین (مثلا ربع ساعت) نخورند یک شیرینی دیگر هم جایزه خواهد گرفت. البته مختارند که شیرینی را هر وقت دلشان بخواهد بخورند. کودکان بعضی در همان دم شیرینی را خورده، بعضی تا سه چهار دقیقه و  حتی بیشتر تاب آورده و بعد شیرینی را می‌خورند و تعداد کمی هم علی‌رغم وسوسه فراوان و اشتیاق به خوردن شیرینی آن‌قدر صبر می‌کنند که زمان معهود سر آمده و شیرینی دوم را جایزه می‌گیرند. بعد‌ها نتیجه گرفتند کودکانی که توانستند تا زمان عهد شده صبر کنند و شیرینی دوم را بگیرند به نسبت دیگران آدم‌های موفق‌تری شده‌اند.

نتیجه:

اگر شیرینی اول را کارهای بیهوده و به درد نخور و بی‌فایده بدانیم و شیرینی دوم را موفقیتی که نتیجه‌ی زحمتِ نخوردنِ شیرینی اول است، پی می‌بریم که همه‌ی آن دکتر و مهندس و بقال و نقال و آقا و نوکر به این سبب به جایی نرسیده‌اند که در کار و بارشان شیرینی را همان اول می‌خورند. یعنی مغزشان این طور دوست دارد که شیرینی را همان اول خورده و خود را به زحمت و صرافت داشتن شیرینی دوم (یعنی موفقیتی که لایق‌ش بوده و توانایی‌اش را دارند) نیندازند.

اهمال کاری یعنی خوردن شیرینی اول که راحت است و بی دردسر و همه دوست داریم و لذت می‌بریم از  خوردنش: مثل وب گردی و چک کردن شبکه‌های مجازی و تماشای فلان سریال و گپ زدن با فلان دوست و رفیق، و ترجیح می‌دهیم خودمان را به مشقت نخوردن شیرینی (یعنی کارهایی که دوست نداریم انجام دهیم مثل درس خواندن و انجام پروژه‌های کاری و یاد گرفتن فلان کار و مطالعه فلان مقاله و …)  نیندازیم.

و همه این‌ها به این دلیل است که مغز ما دوست دارد حالت فعلی را حفظ کرده تا انرژی کمتری مصرف کرده و برای اینکه کم کاری خودش را بپوشاند انواع بهانه‌ها را برایمان می‌تراشد که: نمی‌گذارند و پول نداریم و پدرمان پولدار نیست و پارتی نداریم و این شهر جای این کارها نیست و اصلاً مگر در این مملکت می‌شود به جایی رسید؟ مغز ما با صرافت و ظرافت خاصی همه این بهانه‌ها را جفت و جور کرده و به یک عامل بیرونی ربط می‌دهد تا خودش و طبعاً خودمان را تبرئه کند که ما کم کاری نکرده، امور را پشت گوش نینداخته و اتفاقاً بر خلاف نظر همه‌گان به جد و جهد در تلاشیم که موفق شویم اما یا نمی‌شود یا نمی‌گذارند.

 

4 دیدگاه در “۳ – شیرینی خوردن یا نخوردن – مسئله این است

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.