۶ – فقط همین یک روز

 

خیلی از ما اغلب با این موضوع درگیری شخصی داریم که چرا نمی‌توانیم یک عادت ساده در خودمان ایجاد کنیم که همین درگیری گاهی به خصومت شخصی با خودمان هم کشیده می‌شود. بارها و بارها برنامه ریزی کرده‌ایم، ساعت کوک کرده‌ایم، یادآور موبایل گذاشته‌ایم، نخ به انگشتمان بسته‌ایم که بتوانیم مثلاً عادت مسواک زدن را در خودمان ایجاد کنیم. روز اول و دوم سوم موفق بوده‌ایم. روز چهارم به باشگاه رفته‌ایم و از زور خسته‌گی زودتر از موعد خوابمان برده، روز پنجم مهمان داشته‌ایم و تا دیر وقت بیدار بوده‌ایم و آخرش هم حوصله مسواک زدن نداشته‌ایم، و اینطور بگویم که به هفته نکشیده دوباره آش همان و کاسه همان. تازه این یک عادتی است که خیلی هم برای بهداشت و زندگی و دنیا و عقبی‌مان ضرورت دارد و البته که بیشتر از ۵ دقیقه هم وقت‌مان را نمی‌گیرد.

اما هیچ‌وقت با خودمان فکر کرده‌ایم که اصلاً چرا نمی‌توانیم و یا نمی‌شود که یک عادتی به این سادگی را در خودمان ایجاد کنیم؟ البته که فکر کرده‌ایم، یعنی مگر می‌شود فکر نکرده باشیم؟ چه حرفی است این؟ خدمت بزرگواران خودم عارضم که من هم مثل شما به این مسئله بغرنج که به کل زندگی‌ام را فلج کرده فکر کرده‌ام. و البته نکته‌ی باریک‌ش اینجاست که به نتیجه‌ی مهمی هم دست پیدا نکرده‌ام. ولی از این طرف و آن طرف شنیده‌ام که می‌گویند یکی از علت‌هایی که ما نمی‌توانیم یک کار به این سادگی را انجام دهیم این است که مغز ما دوست ندارد تغییری در روند کارهای روزانه‌اش ایجاد کند . وقتی هم ما بخواهیم این برنامه روزانه مغزمان را کمی جلو و عقب کنیم یا اینکه چیزی به آن اضافه و از آن حذف کنیم، چون برایش زحمت دارد که زور بزند و فسفر و قند بسوزاند تا آن کار را تجزیه و تحلیل کرده و در روند برنامه‌هایش بگنجاند، به سختی با اقدام ما مقابله کرده و با انواع و اقسام بهانه‌ها مانع انجام کار توسط ما می‌شود.

البته انجام دادن یک کار و نهادینه کردن یک عادت می‌تواند دلایل زیادی داشته باشد که من نقداً با آن ها کاری ندارم.

کار من این است که یک جوری این مغز را راضی کنم تا بتوانم یک عادت کوچک را یا به کارهایش اضافه کنم و یا یک کاری را حذف کنم و نخواهم زیاد با مغزم به  جوال رفته و یکی به دو کنم که باید این کار را انجام بدهی و آن کار را انجام ندهی. تجربه هم ثابت کرده کار زوری که از مغزم بخواهم به هیچ وجه جواب نمی‌دهد و محکوم به شکست خواهد بود.

همه می‌دانیم که بزرگترین نعمتی که در اختیار ما آدم‌ها قرار داده شده زندگی‌ است. البته نعمت پول و پارتی و این اقسام نعمت‌ها هم جای خودشان را دارند. ولی فعلا من با همین زندگی کار کارم. یک خصوصیتی که زندگی همه‌ی ما دارد این است که آخرش معلوم نیست. مثلاً نمی‌دانیم آیا فردا زنده هستیم یا نه و یا همینطور پس فردا. قبول دارم که آدم باید برای زندگی برنامه داشته باشد و با برنامه ریزی پیش برود. ولی خوب معلوم نبودن آینده هم واقعیتی است که نمی‌شود از آن چشم پوشی کرد. من هم می‌خواهم از همین واقعیت استفاده کرده و برنامه‌های مغزم را خیلی آرام و زیرپوستی جوری که پی نبرد و زیاد هم خسته نشود و به پاچه‌ی قبایش برنخورد عوض کنم.

مثلاً قرار است من یک عادت کوچک مثل مسواک زدن یا هر چیز دیگری را در خودم ایجاد کنم. می‌گویم اگر فردا زنده ماندم و آفتاب روز را دیدم، که مسواکی هم می‌زنم. یک روز که به جایی بر نمی‌خورد. وقت زیادی هم از من نمی‌گیرد. من که فقط فردا را زنده هستم و از پس فردا خبر ندارم. بنابراین نمی‌توانم بگویم پس فردا هم مسواک می‌زنم و اصلاً به مسواک پس فردا فکر هم نمی‌کنم. همین فردا را مسواک بزنم فتح کرده‌ام.

و خوب فردا که شد و من هم زنده بودم و مسواک زدم، همین برنامه را تکرار می‌کنم. می‌گویم من که امروز را مسواک زدم و اتفاقی هم نیفتاد. دیگر پنج دقیقه چیزی نیست که بخواهم سر آن با مغزم چانه بزنم. شاید فردا زنده نماندم. اما اگر بودم و فردایی را دیدم، خوب مسواکی هم می‌زنم. چه می‌شود مگر. و همین یک روز‌ها اگر به یک ماه و چهل روز رسید، آن کار برای من عادت می‌شود و دیگر نیازی ندارم برای انجامش با مغزم کلنجار بروم.

جمع مطلب این است که من فقط برای فردا برنامه‌ریزی می‌کنم و می‌گویم فقط همین یک روز را به برنامه ریزی‌ام پایبند می‌مانم. البته این نباید طوری بشود که من برای همین یک روز یک عالمه کارهای مختلف برای خودم در نظر بگیرم. هر ماه یک کار را پی می‌گیرم و اگر موفق شدم و آن کار تبدیل به عادتی شد، می‌روم سراغ کار دیگر.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.