۳ – شیرینی خوردن یا نخوردن – مسئله این است

 

سال‌ها پیش کتابی خواندم به نام کوری اثر ژوره ساراماگو. این کتاب جایزه نوبل را گرفته و آنقدر داستان گیرایی دارد که فکر می‌کنم آن را ظرف دو سه روز خواندم. داستانش از این قرار است که روزی در سر یک چهار راه پشت چراغ قرمز یک نفر که پشت فرمان نشسته از ماشینش پیاده شده و داد می‌زند که من کور شدم. اورا می‌گیرند و می‌برند نزد طبیب و کم‌کم این کوری مثل یک مرض مسری پیر و جوان و خرد و کلان از زن و مرد همه را مبتلا می‌کند و کار به جایی می‌رسد که تمام شهر و کشور به این مرض دچار شده و مملکت از دست صاحبانش بیرون شده و خلاصه قیامتی بر پا می‌شود.  ادامه‌ی خواندن

۲ – چطور به مرض اهمال‌کاری دچار شدم

 

نارضایتی از احوال خودم از این جهت که پس از سی و اندی سال کسی نشده‌ام و کاره‌ای نیستم و از این دنیا با این همه مقام و منصب و دارایی و جاه و جلال و زر و زیور، خوشه‌ای بر نچیده و استفاده‌ای نبرده‌ام، مرا به آنجا کشاند تا در محضر دادگاه انصاف با وجدان خود به محکمه رفته، از خود حساب بکشم تا ببینم علت این همه بی مبالاتی و ندانم کاری و فی الواقع عقب ماندگی چه بوده و از بد حادثه کجا گرفتار آمده تا به این ورطه افتادم، و پس از گفت و شنید فراوان با خود در محضر دادگاه همین قدر دستگیرم شد که ابر و باد و غیره و ذالک هیچ دخالتی در واپس‌ماندگی من نداشته و این خودِ خودم بوده‌ام که با اعمال و رفتار و کردارم تا این سرمنزل خود را کشانده‌ام. با تحقیق و بررسی فراوان در همین اینترنت و تحقیق در احوال عقب ماندگانی چون خودم – که از قضای روزگار آن‌ها هم بر این عقیده‌ بودند که ظرفیتی بیش از آنچه حالا هستند داشته و می‌توانسته‌اند به درجات والاتر در زندگی خود برسند – و کسب فیض از نظر حکما و عقلا و روانشناسان خودی و فرنگی دست آخر به این نتیجه رسیدم که این همه بدبختی را مدیون یک بیماری مهلک هستم به نام اهمال کاری یا همان پشت گوش اندازی و به قول فرنگی‌ها procnastination ادامه‌ی خواندن